تبليغاتX
فلسفه اخلاق
اقوام روزگار به اخلاق زنده اند

اخلاق و آزادى

در اين‏كه آيا اخلاق، آزادى انسان را محدود مى‏كند و اين محدوديت‏به سود يا زيان اوست؟ بحثهاى زيادى شده است، كه به اعتقاد ما بسيارى از اين بحثها ناشى از تفسيرهاى نادرستى است كه براى معنى آزادى شده و مى‏شود، از جمله:

1 - گاه گفته مى‏شود: اخلاق از آن نظر كه انسان را محدود مى‏كند مانع پرورش استعدادها است!

2- و گاه گفته مى‏شود: اخلاق غرائز را سركوب مى‏نمايد تا سعادت واقعى فرد محقق گردد، در حالى كه اگر اين غرائز لازم نبود، خدا آن را خلق نمى‏كرد!

3- و گاه مى‏گويند: برنامه‏هاى اخلاقى با فلسفه اصالة‏اللذة مخالف است و مى‏دانيم هدف آفرينش همان «لذت‏» است كه انسان بايد به آن برسد!

4- و گاه در نقطه عكس آن گفته مى‏شود: اساسا بشر آزاد نيست و هميشه تحت عوامل جبرى گوناگونى قرار دارد; بنابراين، نوبتى به توصيه‏هاى اخلاقى نمى‏رسد!

5- و بالاخره گاه مى‏گويند: بناى اخلاق دينى روى اطاعت فرمان خدا به خاطر ترس يا طمع است، و اينها جنبه ضد اخلاقى دارد!

اين سخنان ضد و نقيض، از يك سو نشان مى‏دهد كه ارزيابى صحيحى درباره اصل مفهوم آزادى نشده و از سوى ديگر، اخلاق دينى بويژه اخلاق اسلامى و پشتوانه‏هاى آن بخوبى مورد دقت قرار نگرفته است.

به همين دليل، بايد نخست‏به سراغ مساله آزادى برويم.

چرا انسان آزادى را با تمام وجودش مى‏طلبد؟ و چرا انسان بايد آزاد باشد؟ اساسا آزادى چه نقشى در پرورش روح و جسم دارد؟ و در يك كلمه «فلسفه آزادى چيست‏»؟

پاسخ همه اين سؤالات بطور خلاصه اين است كه: در درون وجود انسان، استعدادها و شايستگيها و نيروهاى بالقوه‏اى نهفته شده كه بدون آزادى هرگز شكوفا نمى‏شود، به همان دليل كه انسان خواهان شكوفايى استعدادها و تكامل است‏خواهان آزادى كه وسيله نيل به آن است مى‏باشد.

ولى آيا اين آزادى كه باعث‏شكوفايى استعدادهاى خلاق است آزادى بى‏قيد و شرط است‏يا آزادى هدايت‏شده و توام با برنامه‏ريزى؟

اين مطلب را با ذكر يكى دو مثال مى‏توان توضيح داد:

باغبانى را فرض كنيد كه براى پرورش انواع گلها و ميوه‏ها دامن همت‏به كمر زده است، بذر افشانده، نهال غرس كرده و درختان را به موقع آبيارى مى‏كند، بديهى است اگر اين درخت در فضاى آزاد نباشد و از هوا و نور آفتاب و دانه‏هاى باران استفاده نكند و يا ريشه‏هاى آن در اعماق خاك آزادانه پيشرفت ننمايد و با سنگ و موانع ديگر رو به رو شود هرگز نه گلى نصيب باغبان مى‏شود و نه ميوه‏اى; بنابراين، آزادى ريشه‏ها و ساقه‏ها و شاخ و برگها براى شكوفا شدن استعدادهايشان ضرورى است.

اما گاه ممكن است اين درخت‏شاخه‏هاى اضافى نامناسبى پيدا كند، و يا از مسير رشد واقعى منحرف و كج و معوج شود، باغبان قيچى باغبانى را به دست مى‏گيرد و بدون هيچ ملاحظه و ترحمى شاخه‏هاى اضافى را كه تنها فايده‏اش گرفتن نيروى درخت و تضعيف آن است قطع مى‏كند. هيچ كس نمى‏تواند به اين باغبان اعتراض كند كه چرا درخت را آزاد نگذاردى كه هرگونه مى‏خواهد شاخ و برگ بياورد.

و نيز درخت كج و معوج را با چوب صاف و مستقيم محكم مى‏بندد تا صاف شود و هيچ آدم عاقلى نمى‏تواند به او ايراد بگيرد چرا درخت را در بند كردى و جلو او را گرفتى; زيرا او در جواب مى‏گويد: درخت را بايد آزاد گذاشت تا ميوه‏هاى شيرين گلهاى زيبا دهد، نه آزادى در طريق انحراف و به هدر دادن نيروها!

در مورد انسان نيز همينطور است، او داراى استعدادهاى فوق‏العاده مهمى است كه اگر درست رهبرى شود، به بالاترين درجات تكامل مادى و معنوى مى‏رسد، او آزاد است از استعدادهاى خلاقش در اين راه استفاده كند، ولى آزاد نيست كه آنها را به هدر دهد، و در مسيرهاى كج و معوج نابود كند.

آنها كه آزادى را به معنى عامى كه شامل هرگونه بى‏بندوبارى مى‏شود تفسير كرده‏اند، در حقيقت معنى آزادى را نفهميده‏اند، آزادى يعنى آزاد بودن در به‏كارگيرى نيروها در مسيرهايى كه انسان را به هدفهاى والاترى (خواه مادى يا معنوى) مى‏رساند.

در مثالى ديگر، آزاد بودن عبور از جاده‏هاى كوچك و بزرگ براى رسيدن به مقصدهاى معلوم، هرگز مفهومش هرج‏ومرج در رانندگى و بى‏اعتنايى به تمام مقررات آن نيست.

هيچ آدم عاقلى نمى‏گويد مقيد بودن رانندگان به رعايت اين مقررات مانند توقف پشت چراغ قرمز، رعايت جاده‏هاى يك طرفه، عبور از دست راست و مانند اينها، مخالف آزادى رانندگى است، و موجب محدوديت رانندگان است، همه به چنين سخنى مى‏خندند و مى‏گويند آزادى بايد در چارچوب مقرراتى باشد كه انسان را به مقصد برساند نه اين‏كه باعث اتلاف اموال و قتل و جرح نفوس و مانند آن شود و انسان هرگز به مقصد نرسد.

اساسا بسيارى از اين آزاديهاى كاذب، نوعى اسارت قطعى است.

جوانى كه از آزادى خود سوء استفاده كرده و گرفتار مواد مخدر و اعتيادهاى كشنده ديگر شده است، در واقع اسير است و با اعمالش حكم اسارت خود را امضا مى‏كند. آزاديهاى توام با رعايت موازين اخلاقى به انسان آزادى واقعى مى‏دهد و از اسارت او در چنگال هوى و هوسهاى كشنده رهايى مى‏بخشد و چه جالب است در اينجا كلام مولى على عليه السلام كه مى‏فرمايد: «ان تقوى‏الله مفتاح سداد، وذخيرة معاد، وعتق من كل ملكة، ونجاة من كل هلكة; تقواى الهى كليد گشايش هر درى است و ذخيره رستاخيز و سبب آزادى از هرگونه بردگى (شيطان) و نجات از هرگونه هلاكت!» (1)

از تحليل فوق و مثالهاى بالا آزادى واقعى از آزاديهاى كاذب يا به تعبير صحيحتر اسارتهايى تحت نام آزادى، شناخته مى‏شود; و جلو سوء استفاده از اين مفهوم مقدس را مى‏توان گرفت; و هيچ گاه كسى نمى‏تواند به بهانه اين كه اخلاق، انسان را محدود مى‏كند، ارزشهاى اخلاقى را زير سؤال ببرد.

همچنين پاسخ كسانى كه مى‏گويند اخلاق غرائز را سركوب مى‏كند، در حالى كه اگر اين غرائز لازم نبود خدا آن را خلق نمى‏كرد، روشن مى‏شود.

غرائز آدمى همچون دانه‏هاى حياتبخش باران است كه از آسمان نازل مى‏شود، بى‏شك اگر لازم و مفيد نبود خدا آن را از آسمان نازل نمى‏كرد، ولى اين به آن مفهوم نيست كه ما اجازه دهيم قطره‏هاى باران دست‏به دست هم دهند و سيلابى ويرانگر به وجود آوردند، بلكه عقل و درايت مى‏گويد بايد سدى در مقابل آن كشيد و دريچه‏ها و كانالها و نهرهايى به وجود آورد و اين موهبت الهى را طبق برنامه و حساب به مزارع و باغها هدايت كرد غرائز آدمى نيز مانند اين دانه‏هاى حياتبخش باران است كه اگر تحت‏برنامه و كنترل در مسيرهاى سازنده درنيايد مبدل به سيلابى ويرانگر مى‏شود كه همه چيز انسان را بر باد خواهد داد.

از آنچه در بالا آمد مى‏توان اين نتيجه را به روشنى گرفت كه اخلاق نه انسان را محدود مى‏كند و نه مانع پرورش انسانها است و نه غرائز خداداد را سركوب مى‏نمايد، بلكه كار اخلاق بهره‏گيرى از آزادى انسان در مسير سعادت و رهبرى غرائز براى رسيدن به كمال مطلوب است.

با توجه به اين تفسير كه به نظر ما تفسير صحيح آزادى است پاسخ بسيارى از سخنان مخالفان اخلاق روشن مى‏شود و نيازى به توضيح نيست.

اعتقاد به جبر و مسائل ضد اخلاقى

بى‏شك رابطه بسيار نزديكى ميان اعتقاد به آزادى اراده انسان و «مسائل اخلاقى‏» وجود دارد; زيرا همان‏گونه كه در گذشته نيز اشاره كرده‏ايم اگر اعتقاد به آزادى انسان نفى شود تمام مفاهيم اخلاقى فرو مى‏ريزد و از كار مى‏افتد.

به همين دليل، اديان الهى كه عهده‏دار تربيت نفوس و تهذيب اخلاقند سرسخت‏ترين مدافع آزادى بشرند! (دقت كنيد)

و نيز به همين دليل، قرآن مجيد مملو از آياتى است كه آزادى اراده انسان را تثبيت نموده و جبر را نفى مى‏كند. اين آيات بالغ بر صدها آيه مى‏شود، كه در مباحث جبر و اختيار به آن اشاره شده است. (2)

اصولا امر و نهى و هرگونه تكليف ديگر و دعوت به اطاعت و نهى از معصيت و ثواب و عقاب و حساب و جزا، و دادگاه و اجراى حدود و مجازاتها و امور ديگرى مانند آن، همه تاكيدهاى مكررى بر مساله آزادى اراده انسان است.

و اگر آياتى در قرآن مى‏بينيم كه دستاويز طرفداران مكتب جبر شده دقيقا ناشى از عدم توجه به تفسير صحيح اين آيات است. چرا كه اين آيات ناظر به نفى تفويض است نه اثبات جبر، و شاهد آن در خود قرآن بوضوح ديده مى‏شود كه شرح آن در منابعى كه قبلا به آن اشاره شد آمده است و اينجا جاى آن بحث نيست.

اعتقاد به جبر و سلب آزادى انسان مى‏تواند عامل‏مؤثرى براى هرگونه بى‏بندوبارى اخلاقى بوده باشد، چرا كه هر گنهكارى به بهانه اين كه سرنوشت او از روز ازل بطور جبرى رقم زده شده و او نمى‏تواند آن سرنوشت را دگرگون سازد، در منجلاب فساد و گناه غوطه‏ور مى‏گردد، اتفاقا شواهد تاريخى نيز بر اين معنى داريم كه گناهكارانى به استناد همين مكتب، خود را در ارتكاب گناه و اعمال ضد اخلاقى معذور مى‏دانستند، و مى‏گفتند: «ما اگر خوب يا بديم از ناحيه خود ما نيست، باغبان ازل از روز نخست ما را چنين پرورش داده و در سرنوشت ما نوشته است! نه نيكوكاران بايد افتخار به نيكى خود كنند، و نه بدكاران بايد مورد سرزنش و ملامت قرار گيرند!»

به همين دليل، پيامبران الهى، و بيش از همه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى تحكيم مبانى اخلاق و تهذيب نفوس، قبل از هر چيز آزادى اراده انسان را تثبيت مى‏كردند.

به هر حال، بحث جبر و اختيار و مسائل ديگرى مانند قضا و قدر، هدايت و ضلالت، سعادت و شقاوت، از ديدگاه قرآن، بحث مستقل و مبسوطى است كه به خواست‏خدا در مباحث آينده تفسير موضوعى به سراغ آن خواهيم رفت. هدف در اينجا تنها اشاره‏اى به اين مساله و تاثير آن در مسائل اخلاقى است نه ورود در اصل اين مساله.

اما كسانى كه اصل و اساس را لذت مى‏شمرند و ارزش نهايى براى آن قائلند و اخلاق را از آن نظر كه مخالف اين معنى است نامناسب مى‏دانند و همچون «آريس‏تيپ‏» كه قبل از ميلاد مى‏زيسته مى‏گويند: «خير عبارت است از لذت، و شر چيزى جز الم نيست و هدف‏نهايى انسان در زندگى كام گرفتن از لذائذ جهان است، و نبايد به نتايج نيك و بد آن فكر كرد!» (3)

آنها از اين نكته غافلند كه به فرض ما لذت را منحصر در لذائذ مادى بدانيم و از لذائذ معنوى كه به مراتب از لذات مادى روحپرورتر است صرف نظر كنيم، رسيدن به لذت مادى نيز بدون رعايت اخلاق ممكن نيست، چرا كه كامجويى و لذت بى‏قيد و شرط، رنج و الم بسيار دردناكى در پى‏دارد كه به خاطر آن هم كه باشد، بايد از آن لذت نقد كه رنجى عظميتر در پى‏دارد، صرف نظر كرد.

اين سخن گرچه از دهان كسى خارج شده كه ظاهرا در رديف فلاسفه پيشين است ولى به سخنان مبتلايان به مواد مخدر مى‏ماند كه وقتى به آنها گفته شود، لذت امروز شما مايه بدبختى عظيم و درد و رنج طاقتفرساى فردا است، در جواب مى‏گويند: دم غنيمت است، و امروز را درياب و فكر فردا مباش!

ولى فردا كه غول وحشتناك بيماريهاى جانكاه عصبى، قلبى و مغزى، كه ناشى از اعتياد ست‏به او حمله‏ور مى‏شود، بر منطق گذشته خويش مى‏خندد و تاسف مى‏خورد، ولى بدبختانه غالبا راهى براى بازگشت وجود ندارد.

توصيه‏هاى اخلاقى در مورد رعايت عفت، امانت، راستى، و صداقت و جوانمردى و فتوت، همه از اين قبيل است. جامعه‏اى كه نادرستى و خيانت در آن رايج مى‏شود، چه لذتى از زندگى نصيب مردم آن جامعه خواهد شد!

مردمى كه بخل سراسر وجودشان را گرفته، و همه چيز را براى لذت شخصى خود مى‏طلبند در برابر هجوم مشكلات، سخت آسيب‏پذيرند، چرا كه هر فردى در آن جامعه تنها است و ايستادن افراد تنها در مقابل مشكلات، بسيار مشكل است در حالى كه اگر روح همبستگى و سخاوت و فتوت در ميان آنها حاكم باشد، هر فردى به زمين مى‏افتد، ديگران به يارى او مى‏شتابند و در چنين جامعه‏اى هيچ كس خود را تنها نمى‏بيند، و در برابر هجوم مشكلات زانو نمى‏زند.

اين همان چيزى است كه سابقا بطور مشروح و با اتكا به آيات قرآن مجيد به آن اشاره كرديم كه رعايت اصول اخلاقى هميشه داراى دو بعد است‏يك بعد معنوى و يك بعد مادى، و اگر از بعد معنوى آن فرضا صرف نظر كنيم بعد مادى آن چنان گسترده است كه سزاوار است‏به همه اصول اخلاقى پايبند باشيم تا در اين دنيا نيز بهشتى بسازيم كه همه در آن غرق لذت باشند و از جهنم سوزانى كه زاييده مفاسد اخلاقى است‏بركنار بمانيم.

سرانجام به سراغ سخن كسانى مى‏رويم كه مى‏گويند اخلاق دينى روى اطاعت فرمان خدا، به خاطر ترس يا طمع است، و اينها جنبه ضد اخلاقى دارند! (4)

اين سخن نيز از دو جهت، قابل نقد است:

نخست اين كه: تعبير به طمع و ترس، تعبير نادرستى است، صحيح اين است گفته شود كه گروهى از پيروان اديان به خاطر سعادتمند شدن در جهان ديگر و رهايى از مجازاتهايى كه ناشى از عدل الهى است‏به سراغ ارزشهاى والاى اخلاقى مى‏روند، اين هرگز ضد اخلاق نيست، چرا كه كامجويى‏هاى زندگى فانى را فداى زندگى باقى كرده و منابع كوچكترى را فداى مواهب بزرگترى نموده است.

آيا اگر كسى به خاطر پرهيز از رسواييهاى ناشى از خيانت و دروغ از اين دو كار پرهيز كند، عملى ضد اخلاقى انجام داده، و يا اگر كسى به خاطر حفظ سلامت‏خويش، لب به مشروبات الكى تر نكند و سراغ مواد مخدر نرود، عملش ضد اخلاق است، همچنين اگر كسى در برخورد با مردم نهايت ادب و تواضع و محبت را داشته باشد، تا مردم از او فرار نكنند و در زندگى تنها نماند، آيا عملى ضد اخلاقى انجام داده؟

كوتاه سخن اين كه، هر كار اخلاقى ممكن است آثار و منافع مادى نيز داشته باشد، توجه به آن آثار نبايد طمع ناميده شود، و پرهيز از اثرات زيانبار اعمال ضد اخلاقى نبايد به عنوان ترس و جبن كه يك امر غير اخلاقى است تلقى شود.

پى‏نوشتها:

1- نهج البلاغه، خطبه 230.

2- به تفسير نمونه (فهرست موضوعى، صفحه‏99) و انوارالاصول، جلد اول، بحث جبر و اختيار مراجعه‏شود.

3- علم اخلاق يا حكمت عملى، صفحه‏243.

4- به كتاب تجديد حيات معنوى جامعه، صفحه‏169 مراجعه شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 7:20 PM  توسط مهدی سوری  | 

مقدمه

فلسفه اخلاق رشته‏اى علمى، فلسفى و نوپاست كه در آثار گوناگون اهل‏فن، تعاريف متفاوتى براى آن عرضه گرديده است. در بين آثارى كه نام‏فلسفه اخلاق، (Ethics) بر آن نهاده شده است مى‏توان سه نوع مساله‏متفاوت را يافت:

الف- گاهى اين آثار بيانگر ديدگاهى خاص در زمينه مسائل اخلاقى‏است; مثلا، مسائل اخلاقى را از ديدگاه اسلام و يا مسيحيت‏بررسى‏مى‏كند. در اين حال، گزاره‏هايى چون «عدالت‏خواهى خوب است‏»،«دروغگويى بد است‏»، «كمك به مستمندان وظيفه ماست‏» و «سقط جنين ناصواب است‏» بيانگر اين توصيف است. در عين حال، ممكن است ازسوى بعضى از ديدگاههاى فرهنگ غرب، نظرى متناقض با اين گزاره‏هاابراز گردد. هرگزاره اخلاقى را،كه درصددتوصيف اخلاقى يك فعل انسانى،از نظر يك شخص خاص، يك قوم خاص و يا بطور كلى، از يك ديدگاه‏خاص است، اخلاق توصيفى، (Descriptive Ethics) مى‏نامند. براى اثبات‏گزاره‏هاى اين قسم از روشى نقلى استفاده مى‏شود.

ب- اخلاق دستورى يا اخلاق هنجارى، (Normative Ethics) نيز ازمباحثى است كه در فلسفه اخلاق مورد بحث قرار مى‏گيرد. در اين بخش،به نفس مسائل اخلاقى، قطع نظر از آراء و انظار يك قوم يا يك مذهب يايك راى خاص، توجه مى‏شود. اخلاق دستورى در اثبات گزاره‏هاى خودروشى استدلالى و عقلى - در مقابل نقلى - دارد.

ج- فرااخلاق، (Meta_ethics) نيز سومين نوع است كه گاهى به آن اخلاق‏نظرى، (Theoretical Ethics) ،اخلاق فلسفى، (Philosophical Ethics) يا منطق‏اخلاق، (The Logic Of Ethics) و گاهى نيز فلسفه اخلاق (به معناى خاص)اطلاق مى‏شود. در اين بخش، از معنى و مفاد گزاره‏هاى اخلاقى و اجزاى‏آن بحث مى‏شود; مثلا،خوب،بد، صواب،خطا، وظيفه، بايد و نبايد. گاهى‏نيز عدل و ظلم را از واژه‏هاى‏اخلاقى محسوب مى‏دارند. بررسى‏مفادحقيقى‏اين الفاظ برعهده فرا اخلاق است.

اما بايد توجه داشت كه همه نويسندگان از اين تقسيم پيروى نكرده‏اندو حتى گاهى نيز آن را غلط مى‏دانند. گاهى هم اصطلاحات ديگرى به آن‏مى‏افزايند;مثلا، عده‏اى برآنندكه فلسفه اخلاق تنها بايد بر قسم سوم، بر اخلاق توصيفى و اخلاق‏هنجارى نادرست است. (۱) گاهى نيز، با استثنا كردن اخلاق توصيفى،فلسفه‏اخلاق را شامل‏دوقسم ديگر مى‏دانند.بحث‏حاضراز اين نمونه است. آنچه مهم است اينكه لفظ Ethics (فلسفه اخلاق)، در كاربردهاى‏گوناگون، معانى متفاوتى را افاده مى‏كند ولى همواره، دست‏كم، شامل‏مباحث فرا اخلاق مى‏باشد. مقاله ذيل نوشته ماركوس جى. سينگر، ازفيلسوفان اخلاق معاصر، است كه در ديسكت نورى (The Software Toolworks Multimedia نشر يافته است.او در سال ۱۹۶۱ كتابى به نام تعميم در اخلاق، ( Generalization in Ethics) به چاپ رسانيد كه در سال ۱۹۷۱ نيزتجديد چاپ شد. اين مقاله، به دليل‏اختصار و بيان كلى مفاهيم و نگرشهاى گوناگون در فلسفه اخلاق، راهنماى‏خوبى براى دانشجويان و طلابى محسوب مى‏گردد كه تنها به مقدار دوواحد درسى (حدود ۳۰ ساعت) از اين رشته را در مطالعات و دروس خوددارند. نوپايى فلسفه اخلاق بحث در مجموعه‏اى از مقالات را، كه سيمايى‏كلى از اين رشته ترسيم مى‏نمايد، در كنار مقالاتى كه با نظرى مدققانه به‏يك ديدگاه خاص پرداخته است، ضرورى مى‏گرداند. آنچه در پى مى‏آيدنمونه‏اى از مقالات نوع اول است كه همراه توضيحاتى از مترجم [درون‏دوقلاب] در اختيار ارباب معرفت قرار مى‏گيرد:

فلسفه اخلاق

و منش، (character) تحقيق نظام‏وار اصول و روشهاى تمييز صواب از خطا وخوب از بد مى‏باشد. فلسفه اخلاق ارتباط متقابل و متعددى با ديگرشاخه‏هاى فلسفه، همچون متافيزيك (تحقيق در باب هستى) وشناخت‏شناسى (تحقيق در باب معرفت) دارد. اين [ارتباط] را مى‏توان‏در مسائلى از اين قبيل مشاهده نمود: آيا تفاوتى حقيقى بين صواب وخطا وجود دارد و اگر وجود دارد آيا قابل شناخت است؟

تجاربى كه ما را به تحقيقات اخلاقى سوق داده است عبارتند از :عدم قطعيت‏يا نزاعهايى نظرى در باره آنچه بايد عمل نمود; عواقب گاه‏وبيگاه دردناك فعلى كه قبلا بنظر مى‏رسيد كاملا پذيرفتنى باشد و توجه‏به اختلافاتى كه در هنجارها (۳) و اعمال مختلف جوامع وجود دارد.اين تجارب نه تنها موجب بروز مسائلى در باب اخلاق عملى گرديد(كه چه بايد انجام دهم؟ آيا اين ترتيب منصفانه است؟)، بلكه علاوه برآن، مسائلى در باب اخلاق نظرى را نيز پديد آورد (كه آيا هيچ‏يك از اين‏معيارها حقيقتا صواب است‏يا همه آنها تنها دلخواهانه، ( arbitrary) است؟)اين‏تجارب - همراه‏بااين واقعيت كه گزاره‏هاى اخلاقى با مشاهده‏اثبات‏پذير نمى‏باشند - ريشه‏هاى اصلى شكاكيت اخلاقى نيز مى‏باشند،زيرا بنظر نمى‏رسد كه در تجربه، چيزى متناسب با درستى يك فعل‏وجود داشته باشد [تا بتوان آن را با تجربه به اثبات رسانيد.] از اينرو،اين‏مسائل نيز، در بين مسائل ديگر، بروز كرده است: اين به چه معناست كه‏بگوييم چيزى صواب، (right) يا خوب است؟ چه چيزافعال صواب راصواب مى‏گرداند؟ چگونه اختلاف نظرها، در باب مسائل اخلاقى، رفع‏مى‏گردد؟ اين وظيفه فلسفه‏اخلاق است كه‏به چنين سؤالاتى‏پاسخ گويد.

اخلاق عقلانى(فلسفى)، (philosiphical ethics) غالبا «اخلاق‏هنجارى‏»، (normative ethics) ناميده مى‏شود و از اخلاق توصيفى، (descriptive ethics) متمايز مى‏گردد. «اخلاق توصيفى‏» بخشى از علوم‏تجربى است كه مشابه جامعه شناسى مى‏باشد و بر آن است تاباورهاى‏اخلاقى رادريك فرهنگ مفروض كشف وتوصيف كند. اخلاق هنجارى‏بيشتر بر آن است تا بگويد كه اين [رشته] در جستجوى هنجارهاست،اما نه به معناى آنچه كه معمولى، (average) و به اين معنى‏بهنجاراست،بلكه‏به‏معناى معيارهاى معتبرى براى آنچه‏كه بايد باشد.

فرااخلاق، (meta ethics)

يك تمايز مهم كه در مباحثات معاصر درون فلسفه اخلاق صورت‏گرفته است تمايز بين اخلاق هنجارى و فرااخلاق مى‏باشد. فرااخلاق، Metaethics) كه‏لفظا به معناى «درباره اخلاق‏» (۴) است) تحقيق تحليلى‏خود، ( the discipline of ethics) است. اين واژه تنها در قرن بيستم كاربردپيدا كرده است و از اينرو، نمى‏توان آن را در آثار فيلسوفان اخلاق سنتى‏يافت، هرچند در آثار آنها قطعا تحقيقاتى، از آن نوع كه اين رشته از آنهاتدوين يافته است، به چشم مى‏خورد.

فرااخلاق مى‏كوشد تا معانى واژه‏هاى هنجارى، چون صواب،خوب، بايد، عدل، تكليف، (obligation) و ارتباط متقابل آنها را مشخص‏نمايد و نيز اينكه آيا هيچ‏يك از آنها اصلى، (basic) هستند يا خير؟[مفاهيم اصلى آنهاست كه در تعريف مفاهيم ديگر اخذ مى‏شوند; مانندلفظ خوب، (good) كه از نظر جورج ادوارد مور مثلا در تعريف صواب، (right) به كار مى‏رود ولى به هيچ روى، قابل ارجاع نيست.]

فرااخلاق همچنين مى‏كوشد تا ماهيت گزاره‏هاى اخلاقى را تحليل‏كند و مشخص نمايد كه آيا مى‏توان آنها را توجيه نمود و اينكه آيامى‏توان آنها را صادق يا كاذب دانست. مساله نسبتا برجسته‏اى كه درمباحثات‏اخير مطرح گرديده اين است كه‏آيا مى‏توان «بايد» رااز «هست‏»استنتاج نمود ودقيقاچه ارتباطى بين حقايق وارزشها وجود دارد.

اينها هم مسائل فرااخلاق‏اند و هم مسائل اخلاق سنتى، .(ethicstraditi onal) اهميت تمايز بين فرااخلاق و اخلاق هنجارى خود بحث‏انگيزاست.بعضى‏ازنويسندگان اين‏تمايز را ضرورى مى‏دانند وبعضى ديگر نه.سؤال دراين‏است كه آيامى‏توان مفاهيم وگزاره‏هاى اخلاقى رابدون‏پيش‏فرض‏گيرى همزمان باورهاى اخلاقى تحليل نمود؟اگر چنين باشدآنگاه فرااخلاق مى‏تواند از حيث اخلاقى خنثى باشند وگرنه نمى‏تواند.

مكاتب در فلسفه اخلاق

در بين رويكردهاى اصلى در فرااخلاق، نظراتى وجود دارد كه‏طبيعت‏گروى، (naturalism) ،شناخت‏گروى، (cognitivism) ،شهودگروى،، (intuitionism) و ذهن‏باورى، (subjectivism) نام دارند. و جان ديوئى، (John Dewey) به‏دو شكل گوناگون ارائه گرديده، بر اين عقيده است كه واژهاى اخلاقى‏موضوعات پيچيده واقعى هستند و گزاره‏هاى اخلاقى را مى‏توان باتحقيقات علمى يا مبتنى بر واقعيات به اثبات رسانيد. نظريه‏هاى غيرطبيعت‏گرايانه; مانند نظريه جى. اى. مور، (G.E.Moore) اين امر را انكارمى‏كنند. نظريه شناخت‏گروى بر اين عقيده است كه گزاره‏هاى اخلاقى‏مى‏توانند صادق يا كاذب باشند و مى‏توانند نظرا موضوع معرفت‏ياشناخت قرارگيرند. نظريه‏هاى غيرشناخت گرايانه، (noncognitivist) اين‏امر را انكار مى‏كنند. بين اين دو مقوله، تصادقى جزئى وجود دارد. يك‏نظريه شناخت‏گرا مى‏تواند طبيعت‏گرا يا غير طبيعت‏گرا باشد.

شهودگرايان، از قبيل اچ. اى. پريكارد، (H.A.Prichard) و دبليو. دى.راس، (W.D.Ross) ادعا دارندكه معرفتى‏كه ما درباب صواب و خطا داريم‏حضورى، (immediate) و بديهى، (self-evident) است. لذا واكنش در برابرشهودگروى به ذهن‏باورى، عاطفه-گروى، (emotivism) و دستورگروى، ( انجاميد.ذهن‏باوران‏براين عقيده‏اندكه‏گزاره‏هاى‏اخلاقى‏تنهاحقايقى ذهنى رادرباره رهيافتها (۵) بيان مى‏دارند و هيچ‏نظرى رادرباره‏اعيان، (the object) بيان نمى‏دارند. از اينرو، اگر كسى بگويد كه چيزى‏خطاست تنها گفته است كه او يا جامعه او از آن خشنود نمى‏گردد.

نظريه عاطفه‏گروى (اى. جى. آير، (A.J.Ayer) و سى. ال. استيونسن، ((C.L.Stevenson) ادعا دارد كه گزاره‏هاى اخلاقى هيچ چيزى را كه قابل‏صدق و كذب باشد، حتى بنحو ذهنى، بيان نمى‏دارد، بلكه تنها ابرازعاطفه‏هاست.بر طبق اين نظريه، واژه‏هاى اخلاقى نيز، مانند قسم وتعجب، (oaths) ،تنها معانى عاطفى دارند. دستورگروى (رودلف‏كارناپ) ادعا دارد كه گزاره‏هاى اخلاقى ظاهرى فريبنده دارند و درواقع، دستورى‏اند (بنحوى كه «تو بايد اين كار را انجام دهى‏» صرفابدين معناست كه «اين كار را انجام بده.») (۶) لذا غير قابل صدق وكذب مى‏باشند. دستورگروى وعاطفه‏گروى دوصورت ازغيرشناخت‏گروى مى‏باشند. ولى ذهن‏باورى اين‏گونه نيست، هرچندبدرستى نمى‏توان آن را تحت‏شناخت‏گروى نيز طبقه بندى نمود.

هر ملاحظه فلسفى در باب اخلاق ابتدا بايد با شكاكيت اخلاقى به‏توافق برسد و اين نظريه‏هاى فرااخلاقى پاسخهاى گوناگونى به‏شكاكيت اخلاقى هستند. هر نظريه‏اى كه عقيده دارد اصول اخلاقى رانمى‏توان اثبات نمود، هيچ حقيقت اخلاقى وجود ندارد، اخلاق هيچ‏اساس عقلانى ندارد يا عقيده دارد كه تفاوت بين صواب و خطا صرفاامرى مربوط به اميال، (taste) يا آداب و رسوم، (convention) مى‏باشد،شكلى از يك شكاكيت اخلاقى است. بنابر اين، ذهن‏باورى،دستورگروى و عاطفه‏گروى انواعى از شكاكيت مى‏باشند. در مقابل، نظريه‏هاى‏شناخت‏گروى معمولا با آن در تضاد است.

يك نوع شايع و متداول از شكاكيت نسبيت‏گروى اخلاقى، (relativismmoral) است; نظرى مبتنى بر اينكه هيچ اصل اخلاقى صحيحى‏براى همه زمانها و همه مردم وجود ندارد و هر گروهى نسبت‏به حوايج‏و ارزشهايش اخلاق خود را داراست و تمامى آراء اخلاقى ضرورتامنسوب، (relative) به فرهنگ خاصى هستند. بر طبق اين نظر،آدمخواران، (cannibals) ،مطابق معيارهاى فرهنگ خود، با خوردن‏گوشت آدميزاد كارى موجه انجام مى‏دهند، هرچند بر طبق معيارهاى‏فرهنگ غرب اين امر پذيرفته نيست و نمى‏توان هيچ اساسى براى اين‏ادعايافت كه معيارهاى فرهنگ غرب بر معيارهاى آنان تفوق دارد.

بنظر مى‏رسد كه نسبيت‏گروى توسط شتابزده‏ترين مشاهداتى كه دراختلاف بين فرهنگها و تشكلات، ( constitutes) صورت گرفته - كه هم‏براى متافيزيك و هم براى اخلاق هنجارى مشكلى است - تاييدمى‏گردد; زيرا اگر هيچ صواب و خطايى نيست كه بتوان آن را مجزاى ازآداب و رسوم در فرهنگ خود شخص معين نمود اين سؤال پيش‏مى‏آيد كه وقتى فرهنگها با هم متعارض مى‏شوند چه بايد كرد؟ آيا من‏در بين آدمخواران بايد آن‏گونه كه آنان عمل مى‏كنند عمل كنم يا مطابق‏فرهنگ خود عمل نمايم؟ حتى نسبيت‏گرايان و ديگر شكاكان اخلاقى‏برآنند تا با فرآيندى از استدلالات اخلاقى، كه ممكن است در آن به يكى‏از معيارهاى اخلاق هنجارى توسل يافت، جوابى را (براى اين سؤال)بيابند. حتى اگر يك فرد، به عنوان نظريه‏پرداز، عاطفه‏گروى يا موضع‏ديگرى را در شكاكيت‏بپذيرد، به عنوان يك انسان، با مشكلاتى دررفتار مواجه خواهد شد كه بايد بدانها جواب گويد.

اخلاق هنجارى

در بين مسائل اخلاق هنجارى، اين مسائل وجود دارد: چه چيز موجب‏درستى افعال صواب، (right action) مى‏گردد؟ چگونه مى‏توانيم بگوييم‏چيزى درست است؟ چرا بايد متخلق بود؟

معمولا اكثر نظريه‏ها به نتيجه‏گرا، (consequentialist) (غايتگرا، (teleological) و غير نتيجه‏گرا، ( nonconsequentialist) (وظيفه‏گرا، (deontological) تقسيم مى‏شوند. نتيجه‏گروى بر اين باور است كه‏اخلاقى بودن يك فعل تنها به وسيله نتايج آن فعل تعيين مى‏گردد.نظريه‏هاى وظيفه‏گرا، با تمام تنوعى كه دارا هستند، ادعا دارند كه‏اخلاقى بودن يك فعل به ماهيت ذاتى آن فعل، انگيزه‏هاى آن يا تطابق‏آن با يك قاعده يا اصل بستگى دارد و اصلا به نتايج فعل وابسته نيست.اگرهم وابستگى دركارباشد به صورت جزئى بدان وابسته است.

نظريه‏هاى غايت‏گرا، در تعيين اينكه نتايج مربوط [به فعل] چيست‏و اينكه چگونه ارزش نتايج تعيين مى‏شوند، با هم اختلاف دارند. اماتمامى آنها گزاره‏هاى اخلاقى را، به نحوى وابسته به ارزشها وارزشيابى، تفسير مى‏كنند. يكى از اين نظريه‏هاى ارزشى لذت‏گروى (Hedonism) است، نظرى كه تنها لذت را يك غايت‏خوب مى‏داند وبطور كلى، نظريه‏هاى غايت‏گرا به لذت‏گروى و غير لذت‏گروى تقسيم‏مى‏شوند. سودگروى (۷) (جرمى بنتام، ( Jermey Bentham) و جان‏استوارت ميل، (John Stuart Mill) ،(نظريه‏اى كه بزرگترين سعادت‏بيشترين افراد را آزمونى براى صواب و خطا مى‏داند، يك نظريه‏لذت‏گراست، از آن جهت كه سعادت را غلبه لذت بر الم تفسير مى‏كند وشكلى غير لذت‏گرا از نتيجه‏گروى «سودگروى آرمانى‏» جى.اى.مور، (G.E. Moove) و هيستينگز رندال، (Hastings Randall) است. بر طبق اين‏عقيده، بايد، در بين افعالى كه در اوضاع و احوال خاص بيشتر انجام‏مى‏گيرند، فعلى را انجام داد كه موجب بيشترين خير مى‏شود.

يكى ديگر از نظريه‏هاى رقيب براى سودگروى مكتب تحقق نفس، (self - realizationism) يا كمال‏گروى، (perfectionism) (ارسطو و توماس‏هيل گرين، ((Thomas Hill Green) است كه عقيده دارد غايت نهايى، رشدكامل نفس يا كمال آن است. اين يك شكل از نظريه غايت‏گروى‏مى‏باشد كه لذت‏گرا نيست.

بعضى از نظريات به سادگى تحت تقسيمات فوق مندرج‏نمى‏گردند; يكى از اين موارد نظريه كلامى (يا دستور الهى) (۸) است‏كه بر طبق آن، فقط اراده الهى صواب يا خطا بودن يك فعل را تعيين‏مى‏كند. در اين راى (قديس آگوستين و ويليام پالى، ((William Paley) ،اخلاقى‏بودن يك فعل نه بستگى به نتايج آن دارد، نه به طبيعت ذاتى آن‏ونه به‏انگيزه‏هايش،بلكه فقطبه‏مطابقت آن‏بااراده‏الهى‏بستگى دارد. چنين‏نظريه‏هاى غايت‏گروى پذيرش وسيعى يافته‏است وهمخوانى تنگاتنگى‏با آنچه كه بسيارى از مردمان متدين - هر چند نامتامل - به نحوى‏تقليدى، (uncritically) درباره حقيقت اخلاق مى‏پندارند، دارد. ولى دين‏ضرورتا يك [چنين] نظريه كلامى را، كه هم متدينان (مثل ريچاردواتلى) و هم غيرمتدينان (مثل مور) بدان تاخته‏اند، ابراز نمى‏دارد.

در فلسفه‏امانوئل كانت، براى‏اينكه فعل فرداخلاقا صواب‏باشد، بايدبتواند بخواهد كه اصل، (maxim) او يك قانون عمومى گردد; يعنى بتواندبخواهد كه هر كسى به همين نحو عمل كند. كانت، با ارائه مفهوم ارزش‏اخلاقى، (moral worth) ،عنصر ديگرى را در بحث وارد نمود. او اصرارداشت‏كه فعل‏يك فرد،حتى‏اگرصواب باشد، تنهادرصورتى‏ارزش اخلاقى‏داردكه‏انگيزه اوبراى فعل فقط‏انجام كار صواب باشد. پس ارزش اخلاقى‏بستگى به‏انگيزه يانيت فرددارد، نه به آنچه كه به واقع انجام مى‏دهد.

خودگروى، (Egoism) (توماس هابز)، (Thomas Hobbes) ،با پايه‏ريزى‏بر اين نظر كه هر فردى همواره بر اساس نفع خويشتن، (self-interest) عمل‏مى‏كند، عقيده دارد كه يك عمل تنها در صورتى صواب است كه به‏نفع عامل‏باشد. اين يك نتيجه‏گرايى غير سودگراست. ديدگاه سودگروى‏در باره رفتار صواب آن است كه فعل بايد بطور يكسان به نفع همه باشد.

از سوى ديگر، خودگروى فقط تقرير ديگرى از نظريات هنجارى‏نيست; بلكه چالشى براى خود نظريات اخلاقى است. چالش‏خودگروى آن است كه اين نظر اين‏گونه سؤالات را، كه چرا بايد متخلق‏بود؟ چه سودى در اين كار براى من وجود دارد؟، بر مى‏انگيزد كه مبتنى‏بر اين فكر است: اگر سودى در اخلاقى بودن نيست دليلى وجود نداردكه عامل متخلق باشد. براى نظريات كلامى، بسيار آسان است كه به اين‏سؤال پاسخ گويند; ولى براى نظريات ديگر مشكل است. كوششهايى‏كه در جهت پاسخ به اين سؤال صورت گرفته به تحقيقات بسيارى درزمينه انگيزه‏هاى‏انسانى، ضمانت اجرايى، (sanction) براى اخلاق،امكان فعل‏بدون علاقه، ( disinterested action) و تشكيلات، (organization) مناسب در جامعه انجاميده است.

اخلاق مقامى (۹) ، كه‏اخيرااهميت‏يافته‏است، ادعا دارد كه اخلاقى‏بودن يك فعل به اوضاع و احوال بستگى دارد، نه به تطبيق يك قانون‏بر مورد آن. اين شكلى‏از شهودگروى جزءنگر، (intuitionism) است كه باسودگروى و كانت‏گروى و نيز نظريه دستور الهى در تقابل مى‏باشد.اصل اين نظر به ارسطو باز مى‏گردد. او بر اين عقيده بود كه «تصميم دريك وضع خاص با ادراك، (particular-case) است‏». همين نظر را مى‏توان‏در آثار راس (شهودگراى غيرطبيعت‏گرا) و ديوئى(طبيعت‏گراونتيجه‏گرا)نيزيافت.

اخلاق دينى، (Religious Ethics)

يكى از مسائل اصلى فلسفه اخلاق ارتباط بين اخلاق و دين است.اخلاقيون دينى ادعا دارند كه بدون دين اخلاقى وجود ندارد; چون‏بدون خدا نمى‏توان دليلى براى متخلق بودن داشت. فلاسفه (بااستثنائاتى) بر آنند كه اين امر را انكار كنند و حتى نظرى متضاد را اتخاذنموده‏اند. ميل و كانت مخالف اين امرند و عقيده دارند كه دين مبتنى براخلاق است، از آن جهت كه وابسته به تمايز بين خير و شر، كه مفهومى‏اخلاقى است، مى‏باشد. [اگر خير مستقل از ذات الهى محقق باشد آنگاه‏هرچند مى‏توان اخلاق را مستقل از دين فرض نمود ولى اين خلاف‏نظريه رايج كلامى بين مسيحيت و اشعريون است و اگر خير مبتنى بردستورات الهى باشد آنگاه ظلم نيز، در صورتى كه ماموربه باشد، خيراست; ولى اين امر خلاف وجدان عمومى انسانهاست.]

اخلاق اجتماعى، (Social Ethics)

بعضى از فلاسفه بين اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى تمايز قايل‏مى‏شوند; اخلاق فردى، به درك چگونگى عمل يك فرد در رابطه باخودش و اخلاق اجتماعى به درك چگونگى عمل يك فرد در رابطه باديگران اطلاق مى‏گردد. چنين تمايزى بر افتراق بين وظايف شخصى ووظايف اجتماعى، (duties to others) مبتنى است. درآن صورت، اين‏سؤال مطرح مى‏شود كه در فلسفه اخلاق، كداميك از اين دو اصيل‏است؟ ولى ديگر متفكران (همچون ديوئى) اين تمايز را نادرست‏انگاشته و تمامى اخلاق را ضرورتا اجتماعى و درك مسائلى كه در يك‏محيط اجتماعى بروز مى‏كند، مى‏انگارند.

در سالهاى اخير، بعضى از فيلسوفان اخلاق مسائلى از فلسفه‏اخلاق را، كه ارتباط محكمترى با مسائل فلسفه سياسى و فلسفه حقوق‏دارد،مورد توجه قرار داده‏اند. يك مساله بسيار مهم عدالت نهادهاى‏اجتماعى،بويژه قانون(امانه‏به‏تنهايى)است.اثر جان راولز، (John Rowls) به نام «نظريه‏اى درباب عدالت‏»، (A Theory ،كه ساختاراصلى‏جامعه را موضوع اصيل عدالت انگاشته و مى‏كوشد تا از ضوابط، ( principles) نهادها قوانينى را براى رفتار فردى اقتباس كند، بحثهاى‏زيادى را برانگيخته است. در اين روند، تمايل جديدى به ماهيت‏يك‏قانون عادلانه و اينكه آيا افراد الزامى اخلاقى در تبعيت از قانون دارند وآيا قانون خود مستقل از اخلاق قابل تعريف است‏يا خير پيدا شده‏است.اينهامسائل مشتركى است در فلسفه اخلاق و درفلسفه حقوق، درست‏ماننداين مساله كه آيااخلاق را مى‏توان قانونى، (legislated) فرض نمودكه از نزاع دربرابرى نژادى، (racial integration) و اعمال محدوديتهاى‏قانونى‏درمورد روابط جنسى و سقط جنين، ( abortion) متاثر است؟

اخلاق هنجارى و اخلاق شغلى

در سالهاى اخير، در پى تغييرات اجتماعى سريع و پيشرفتهاى فنى، (technological) بى سابقه، تمايل فراوانى نسبت‏به اخلاق هنجارى‏ايجاد شده است. يكى از اين موارد توجهى است كه دانشمندان،مهندسان، حقوق‏دانان، پزشكان، روزنامه‏نگاران و برخى ديگر به‏مشكلات اخلاقى، كه در انجام كارشان نهفته است، نموده‏اند. بعضى ازاين دسته شاغلان داراى ضوابط‏اخلاقى رسمى (formal codes of ethics هستند كه از جمله اصول رفتارى، (principles of conduct) است و بنظرمى‏رسد كه با موضوعات خاص هر شغل و مسؤوليتهاى آن متناسب‏مى‏باشد; مثلا، در شغل پزشكى، ضوابط به نحو بارزى تبليغات راممنوع كرده است; درحالى كه اين امر در مشاغل ديگر هرگز ممنوع‏نيست. در عين حال، علاقه زيادى به (بحث در باره) مشكلات‏اخلاقى،كه در جريان خودفعاليت‏شغلى پديد مى‏آيد، بوجودآمده است.

اينها مشكلاتى را در زمينه‏هايى مانند اينكه چگونه بايد منابع‏كمياب، از قبيل دستگاه دياليز، (dialysis machines) يا پيوند اعضا راتوزيع نمود و اينكه پزشكان تا چه حد بايد با بيماران خود، بخصوص باآنان كه داراى بيمارى ناعلاج‏اند، بى‏پرده و صادق باشند، شامل مى‏شود.اما اينك با مقاصد خاص شغل پزشكى (كه در نهايت، از قسم‏پزشكى (۱۰) اقتباس مى‏شود) - يعنى حفظ جان، درمان بيمارى وتسكين درد - دربعضى موارد متعارض محسوب مى‏شوند. ابزارهايى دردسترس است كه مى‏توانند، به قيمت افزايش درد و رنج، حيات راطولانى‏تركنند. از اينرو، مشكل اخلاقى قتل نجات‏بخش (۱۱) برجسته‏ترمى‏گردد. البته مشكلات مشابهى نيز بر ديگر مشاغل تاثير گذارده است.

اكنون زمينه‏هاى جديدى در اخلاق، (ethics) ،همچون اخلاق‏زيستى ، اخلاق مهندسى، (engineering ethics) و اخلاق محيطى، -(environmental ethics) كه به موضوعاتى كه قبلا مورد تامل واقع‏نشده‏اند و مشكلاتى كه مورد علاقه همگان است، مى‏پردازد - به‏سرعت‏بسط مى‏يابد. سقط جنين و قتل نجات‏بخش مثالهاى متداولى‏از مشكلات اخلاقى‏در علم پزشكى‏است‏كه درجوامع توسعه‏يافته، (wider society) به مشكلى اخلاقى تبديل شده‏اند. بخش ديگرى ازمباحث جدال‏انگيز به منافع آزمايشات بر روى انسان و نيز حيوان و حدمجاز آن مربوط است. از اينرو، مباحثات جارى نمونه‏اى از تاثير متقابل‏بين نظريه و عمل - در اين مورد، در فلسفه اخلاق - است كه همواره‏براى هر دو بسيار ثمربخش بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 3:52 PM  توسط مهدی سوری  |