سقراط (حدود ۳۹۹-۴۷۰ق.م.) در جريان ارائه ناسازگاريهاى آتنيان درباره فضايلى چون شجاعت و پارسايى، چهار سؤال اصلى در اخلاق فضيلتمدار يونان را طرح نمود: چه امرى يك وصف خاص انسانى را تبديل به فضيلت مىكند؟ چگونه معرفتبه چيستى فضايل، با دارا بودن فضايل ربط دارد؟ آيا فضايل مختلف، جنبههاى [گوناگون] يك فضيلت واحد هستند يا ربط و پيوند آنها به گونهاى ديگر است؟ و چگونه به فضايل عمل كنيم تا خير يا خيرهاى مخصوص انسان را به دست آوريم؟ افلاطون (حدود ۳۴۷-۴۳۰ق.م) و ارسطو (حدود۳۸۴-۳۲۲ق.م) با بسط پژوهشهاى سقراط، ابعاد ضرورى روانشناختى، سياسى و متافيزيكى هر نظريه جامعى را در باب فضايل مشخص نمودند. بدينسان افلاطون در جمهورى، در جستجوى پاسخ اين سؤالات سقراط، اعتدال (۳) را مزيتخاص بخش شهوانى روح، شجاعت و حكمت را مزيتهاى بخش روحانى و عقلانى [آن]، و عدالت را مزيتى دانست مربوط به انتظام درست اين اجزاء در روحى كه عقل در آن حاكم است. هر فضيلت نيز مزيت دسته شايستهاى از شهروندانى است كه در يك دولتشهر نظاممند نقش خود را ايفا مىكنند. معرفتبه اين كه هر يك از فضايل چيستند، و نيز اين كه چگونه هريك، نمونهاى از يك فضيلت مثالى را نشان مىدهند يعنى آن معرفتى كه موجب كسب فضايل به وسيله كسانى كه عقل بر آنان حاكم است مىشود معرفتى است از مثل ازلى، در پرتو نورى كه به وسيله مثال خير (۴) فراهم آمده است; آن خير اعلايى كه هر حيات بشرىاى كه با فضايل شكل يافته باشد در يك روند عقلانى به سوى آن در حركت است.
اين كه فضايل، هم تا اندازهاى مؤلفههاى خير اعلاى انسانى هستند و هم بايد آنها را نه فقط به خاطر خودشان، به عنوان مزيتهاى اصيل، بلكه علاوه بر آن به خاطر خود آن خير كسب نمود، نظريهاى است كه از ارسطو به ما به ارث رسيده است. اما تصور متفاوت او از صور (مثل) و نقد راهگشاى او از علمالنفس و علم سياست افلاطون، مستلزم شرحى به همين نسبت متفاوت، درباره آن خير و درباره فضايل بود; شرحى كه هم جوابهاى متمايزى براى سؤالات سقراط فراهم آورد و هم، برخلاف افلاطون، از يك تقرير مصحح و عقلا موجه از باورهاى آموخته آتنيان معاصر با خودش درباره فضايل دفاع كند. نظريه ارسطو داراى چهار جنبه اصلى است.
يكم: فضايل ملكاتى هستند نه فقط براى عمل كردن، بلكه براى حكم كردن و احساس كردن طبق دستورات عقل صائب; و عمل به فضايل براى زندگى سعادتمندانهاى كه نيل بدان، غايتى (۵) بشرى است لازم مىباشد. دارا بودن فضايل، خوب عمل كردن به عنوان يك انسان است.
دوم: فضايل بر دو دستهاند: فضايل عقلانى، يعنى آن دسته از مزيتهايى كه فعاليتهاى خاص عقل را شكل مىدهند و تنها از طريق تعليم و تربيتبه دست مىآيند; و ديگرى فضايل اخلاقى، كه مزيتهاى بخشهاى غير عقلانى روح هستند، در زمانى كه مطيع عقل باشند، و تنها از طريق عادت و تمرين به دست مىآيند. اما افعال درستى كه از فضيلت اخلاقى برخاستهاند نيز محتاج فضيلتحكم عقلانى هستند، و حكم عقلانى به نوبه خود محتاج فضيلت اخلاقى است. از اين رو فرونسيس (۶) يا عقل عملى، فضيلتى كليدى است كه فضايل عقلانى و اخلاقى را متحد مىسازد. مثالهاى فضايل عقلانى، نه تنها و حكمت متاملانه (۸) را نيز شامل مىشود. مثالهاى فضايل اخلاقى شامل شجاعت، اعتدال، سخاوت، شرافت، و عدالت مىشود. فعل برخاسته از فضيلت اخلاقى فعلى است كه چونان حد وسط ميان افراط و تفريط باشد، به نحوى كه ناكامى در فضيلت همواره نشانگر رذيلت افراط يا تفريط است. بدين ترتيب، مثلا رذيلتبزدلى كه متضمن ترس بيش از حد و اطمينان بسيار كم است، و رذيلت تهور كه متضمن ترس بسيار كم و اطمينان بيش از حد است، هر دو ناكامى در مراعات آن حد وسط كه شجاعت است مىباشد.
سوم: از آنجا كه فرونسيس به هر نوع فعل صوابى مىانجامد، براى كسب آن بايد تمامى فضايل را نيز دارا بود. زيرا، در حالى كه نقش فرونسيس اين است كه وسيله درستى را برگزيند، اين فضايل ما را به اهداف صحيح رهنمون مىسازد. بنابراين، فضايل وقتى كه با فرونسيس ارتباط دارند، يك [فضيلت] واحد هستند. هدف فرونسيس [دستيابى به] خير اعلاى انسانى است و استدلالهاى ديالكتيكى، ما را آگاه مىسازد كه آن خير چيست و چگونه فضايل با آن ارتباط دارند. اينها امورى است كه علوم سياست و اخلاق فراهم مىآورند و ما براى اين كه خوب باشيم به تحقيق در اخلاق و سياست مىپردازيم. اما چنين معرفتى هرگز قادر نيستبه ما بياموزد كه در شرايط [حاكم بر يك] موقعيتخاص، انجام چه فعلى صواب است; تنها فرونسيس به ما چنين امرى را مىآموزد و فرونسيس هيچ معيارى بيرون از خودش ندارد.بر اين اساس، فرونيموس [ عالم عقل عملى] (۹) معيار فعل صواب است. فعل صواب آن است كه كارى را انجام دهيم كه يك شخص خوب در اين موقعيتهاى خاص انجام مىدهد.
بنابراين، قانونگذارى كه براى دولتشهر خاصى قانون وضع مىكند، بايد داراى فرونسيس باشد. و قاضىاى نيز كه آن قوانين را در انواع موقعيتهاى جديد و پيشبينى نشده به كار بسته و اقامه مىكند، بايد داراى آن باشد. اما او با كسب فضايل اخلاقى تصديق مىكند كه همان طور كه عمل برخلاف فضايل همواره خطاست، نوعى افعال خاص (مثل قتل، دزدى و زنا) نيز مستقل از اوضاع و احوال، همواره خطا و بد است. ارسطو چيزى درباره اين امر نگفته است كه تا چه حد معرفتخطاى كلى در اين نوع افعال مربوط به كسب فرونسيس است. اين سكوت مربوط به مسالهاى است كه بنا بود زمينه مشكلآفرين اصلى براى اخلاق فضيلتمدار در آتيه گردد.
چهارم: تنها در درون يك دولتشهر مىتوان حيات سعادتمندانهاى سپرى نمود، و از اين رو با زندگى در دولتشهر و از طريق آن است كه به فضايل عمل مىشود. به علاوه، بدون تعليم و تربيتى كه دولتشهر، و بخصوص دولتشهرهاى خوبتر، در اختيار قرار مىدهند، انسانها نسبتبه عقلانيتى كه براى فضايل لازم است ناتوان خواهند بود. از اين رو بعضى از انسانها طبعا ناتوان هستند و بربرها و زنان نيز از آن جملهاند. در اينجا نيز بايد ارسطو را مورد سؤال قرار داد.
متفكران رواقى، كه مسائل سقراط را از طريق كلبيان به ارث برده بودند و غايتانگارى ارسطو را مردود مىانگاشتند، فرضيات رقيبى را در هر دو حوزه پروردند. [آنان] شخص فضيلتمند را به عنوان شهروند جهان هستى، و نه به عنوان شهروند يك دولتشهر، تصوير نمودند; و قواعدى كه حيات فضيلتمدار در تطابق با آن شكل مىگيرد، معيارهايى كلى هستند كه به وسيله طبيعت و عقل وضع مىگردند. حكيم بودن آن است كه فرد بدرستى، خود را بخشى از طبيعتبداند و منشى سازگار داشته باشد كه فقط با عقل هدايت گردد، نه با احساسات غير عقلانى. فضيلت واحد است. نامهاى فضايل، انواع مختلف موقعيتهايى را كه در آن اين فضيلت واحد، مورد نياز است، از هم متمايز مىسازد. فضيلت را تنها بايد به خاطر خود آن دنبال نمود، و هر شخصى يا كاملا فضيلتمند استيا اصلا داراى هيچ فضيلتى نيست. در مكتب رواقى، متفكران مختلف به صورتهاى گوناگون اين موضعها را صورتبندى و تنسيق نمودند، در حالى كه در مفهوم حيات فضيلتمدارى، كه آن را از نهادها و اشكال اجتماعى مستقل مىساخت، با هم وفاق داشتند و اين زمينه را براى سيسرون (۱۰) (۱۰۶-۴۳ق.م)، شاگرد پسيدونيس (۱۱) رواقى (؟۱۳۵-۵۱ق.م)، فراهم ساختند تا رواقىگرى را براى تدوين يك شرح التقاطى از فضايل به كار بندد; شرحى كه هم ادعاى كليت و هم تاييد تلقيهاى سنت رومى را داشت.
لفظى كه در زبان لاتين براى فضيلت، (virtus) به كار مىرود، در ريشه اصلىاش اسم ستبراى وصف انسان، (vir) ،يعنى «انسانيت». (۱۲) اين تفاوت ريشهشناختى با آريته، ( arete) ،به فهرستى از فضايل توسعه يافت كه برخلاف فهرستهاى فلسفه يونان، مثلا به امورى همچون ايمان و شجاعت اهميت مىداد و به نظريهپردازى اخلاقى اعتنايى نداشت. حتى سيسرون در اثرش به نام «در باب وظايف» (۱۳) ، نظامى رواقى را حك و اصلاح نمود كه در آن، حكايت اخلاقى روم باستان بازگويى شده بود تا الگويى باشد براى فضايل و وظايفى كه با زبان رواقى، و گاهى نيز با زبان افلاطونى، توصيف شده بودند. از رنسانس به بعد، وقتى كه تعليمات اخلاقى سيسرون دوباره نفوذ پيدا كرد، بحث رواقى او در باب طبيعت رحمت الهى (۱۴) و حدود آن براى تلقى خيرخواهى تعميم يافته، به عنوان يك فضيلت اصلى، ماخذى سنتى فراهم آورد; هرچند اين فضيلتى بود كه در اخلاقيات ارسطويى يا افلاطونى يا در اخلاقيات روم قبل از آن ناشناخته بود. اما تا آن زمان، اين سؤال كه چگونه بين مدعاهاى بظاهر متضادى حكم كنيم كه فهرستهاى بسيار مختلفى از فضايل را عرضه مىدارند، حتى به نحو حادترى توسط يهوديت، مسيحيت و اسلام مطرح گرديد.
فضايلى كه خداى كتابهاى مقدس عبريان و نيز هر سه آيين خداپرستى بدان امر مىكرد، شامل تواضع، صبر، آشتىجويى، و احسان مىشد; فضايلى كه در دنياى باستان يا ناشناخته و يا كم اهميتبود. اين مشكل كه آيا نظريههاى خداپرستانه درباره فضايل، با شرحهاى افلاطونى، ارسطويى يا رواقى سازگارى دارد و يا [اين سازگارى] چگونه است، با اين مشكل همراه بود كه چگونه بايد اخلاق فضيلتمدار را با اخلاق شريعتمدار (۱۵) ، كه براىعموم انسانها تعهدآور است، منطبق ساخت. كوششهاى رقيبى كه در قرون وسطى در پى حل اين مشكلات بودند در دو حد افراط و تفريط جاى داشتند: در يك سو، نفى شرحهاى فلسفى براى حفظ نظريات كلامى از تحريف يا انحراف; و در سوى ديگر، تدوين يك نظام كاملا ارسطويى وسيع و تركيبى كه در آن مبادرت به طبقهبندى جامعى از فضايل و بيان نظام مندى از ارتباط بين اطاعت از احكام شريعت الهى و كسب فضايل شده است. به بزرگترين اين تركيبهاى ارسطويى كه متعلق به توماس آكويناس (؟۱۲۲۵-۱۲۷۴) است، حتى ايرادهايى نيز ملحق شده بود; و نتايج قاطعى درباره فضايل عرضه گرديد تا جايى كه اين نتايجبا برهانهاى راهگشايى تاييد گرديد كه تا آن زمان، در برابر ايرادهايى كه از هر منبعى در دسترس بود ايستادگى مىكرد.
بعد سياسى ديدگاه آكويناس اين است كه او بر دو امر اصرار داشت: [يكى] اين كه درون هر جامعه انسانى و براى هر انسانى، احتمالى واقعى براى كسب فضايل وجود دارد، و ديگر اين كه درون هر جامعهاى، فقط در جايى بايد از قانون وضعى (۱۶) تبعيت كنيم كه با شريعت الهى تطبيق داشته باشد; چون اين همان قانون طبيعت است كه عقل درك مىكند. علمالنفس او تقريرى از تصور آگوستين (۴۳۰-۳۵۴) در مورد اراده را به شرح و اميال (۱۸) اضافه نمود. آگوستين معتقد بود كه فقط ارادهاى كه از احسان، يعنى موهبت لطف الهى، آكنده باشد مىتواند در افعال اصالتا فضيلتمند بروز يابد. بدون احسان، عدالت ظاهرى و افعال شجاعانه يا با اعتدال، ناشى از فضيلت نيستند، بلكه صرفا باعثبروز غرور گناهآلود اراده مىشوند. از اين رو فضايل ظاهرى روميان مشرك، فضايلى راستين نبود. زيرا «احسان» در هر فضيلتى آنچه را كه فضيلتمند است معين مىسازد. به اين ترتيب، وحدت فضايل، يك بار ديگر هرچند به نحوى نوين مطرح گرديد. آكويناس براى توصيف فضايل، فرضيات آگوستينى، افلاطونى و ارسطويى را با هم تلفيق نمود. علمالنفس برگرفته از عقل، اراده، شهوات و اميال، فهمى اصلاح شده را از فضايل چهارگانه اصلى افلاطون به دست داد. اعتدال فضيلتبخش شهوانى نفس است، شجاعت مربوط به غضب، و عدالت مربوط به اراده است، البته موقعى كه هر يك به طور عقلانى بر حد وسط تطبيق كند. فضيلت ويژه عقل، همان فرونسيس ارسطويى است كه به Pudentia [دورانديشى] ترجمه شده است. شريعت الهى و وحيانى مرجعى مستقل براى چگونه عمل كردن فراهم آورد. براى هر شخص عاقلى، احكام متقدم، كلى و نامتغير قانون طبيعت كشف شدنى است، اين امر موجب به بار آمدن مسائل مفصلى در باب عمل از طريق به كارگيرى دورانديشى و فضايل اصلى ديگر گرديد. آكويناس نيز كل سلسله فضايلى را كه ارسطو قبول داشت مىپذيرد، اما گاهى شرح او از فضايل فرق دارد; او ديگر فضايل اخلاقى ارسطو را ابعاد يا بخشهايى از اعتدال، شجاعت، و عدالت مىداند. به كارگيرى شايسته هريك از اين فضايل اخير، فضايل ديگر و نيز دورانديشى را لازم دارد. از اين رو هيچكس نمىتواند بدون دارا بودن تمامى فضايل، هيچيك از فضايل اصلى را به نحو شايستهاى دارا باشد. آگوستين اين مفهوم ارسطويى از وحدت فضايل را استحكام بخشيد. چون اعتقاد [او] بر اين بود كه فضايل چهارگانه به خودى خود براى تبعيت كاملى كه شريعت الهى لازم دارد ناكافى است. لازم است آنها را با فضايل كلامى مقرر با لطف الهى (۱۹) ، يعنى احسان، ايمان و اميد، شكل داد و تكميل نمود. فضايلى كه اين چنين شكل يافته باشند آن ملكاتى هستند كه انسانها با به كارگيريشان به غايت قصواى خود نايل مىگردند; نه خوشبختى ناقص اين زندگى بلكه سعادت كامل شده در سايه دوستى (۲۰) ابدى با خدا.
آكويناس از ابن سينا (۱۰۳۷-۹۸۰.م) و ابنرشد (۱۱۹۸-۱۱۲۶.م) و ديگر مؤلفان مباحث اسلامى، در مورد ارتباط بين شريعت (حقوق اسلامى) با نظريات افلاطون و ارسطو بسيار اقتباس نمود. او همچنين از بحث ابنميمون (۱۲۰۴-۱۱۳۵) درباره چگونگى ارتباط فهم تورات، و نيز از نحلههاى بسيار متنوع تفكر مسيحى پيشين اقتباس نمود. اما تاكيد بر اين امر حائز اهميت است كه آكويناس، هم در ميزان و هم در روش طرح تركيبى خود غير معمول (۲۱) بود. مباحث قرون وسطى، عموما مجموعهاى از تغيير نظرات را عرضه مىدارد كه غالبا، هم در سؤالات اوليه سقراطى و هم در مشكلاتى كه بر اثر كوشش براى پاسخ به آنها پيدا شد، داراى نگرشهاى التقاطى بود. قبل از آكويناس، آبلارد (۲۲) (۱۱۴۲-۱۰۷۹) عناصر رواقى اصلاح شده را با نظرى از آگوستين درباره احسان و تصورى نسبتا ارسطويى از فضيلت درهم آميخت تا نظرى را در باب افعال فضيلتمند ابداع كند كه در آن نيات خير مؤلفهاى اساسى است. بوريدان (۲۳) (۱۳۰۰-۱۳۵۸) با به هم آميختن عناصر ارسطويى، رواقى و آگوستينى، سبك مخالف نسبتا تركيبى ديگرى را پيشنهاد نمود. عدم پذيرش نظر نظاممند آكويناس، حتى در قرون وسطى، تمام مسائل اصلى مربوط به فضايل را در معرض مناظرات بعدى قرار داد; مناظراتى كه به نحو فزايندهاى با رد غايتانگارى ارسطو در رنسانس شكل مىگرفت.
بنابراين به نظر مىرسد در قرن هيجدهم با شروع فلسفه اخلاق جديد، باب مسائل اخلاق فضيلتمدار در يك محيط عقلانى جديد آماده بازگشايى گرديد. ماكياولى (۲۴) (۱۵۲۷-۱۴۶۹)، برخلاف تعليمات اخلاقى سيسرون، بيان داشت كسى كه در پى كسب موفقيتآميز قدرت سلطنت استبايد بياموزد كه چه وقت فضيلتمند نباشد، يعنى آماده باشد تا خشونت و حيله را به كار بندد و نمونهاى از توان شجاعانه و جسورانه را كه موجب برترى است، نشان دهد. مندويل (۲۵) (۱۷۳۳-۱۶۷۰) استدلال كرد كه رذايل فردى همچون حسادت و عجب، موجب رونق تجارت پرمنفعتشده و حيلهگرى داراى سود تجارى بسيار است، در حالى كه فضيلت مثل آنها نفع عمومى ندارد. هابز (۱۶۷۹-۱۵۸۸) و لاك (۱۷۰۴-۱۶۳۲) استدلال نمودند كه نفع شخصى، پايبندى به اخلاقيات را لازم دارد، نه سرپيچى از آن را. به اين ترتيب مساله جايگاه نفع شخصى در حيات اخلاقى به سبك جديدى طرح گرديد. هر شرح استوارى از فضايل مىبايست جوابى را براى اين سؤالات فراهم آورد كه چرا هر انسان عاقلى بايد از قواعدى تبعيت كند كه به رفتار منصفانه يا شرافتمندانه با ديگران امر مىكند و چرا بايد اوصافى را كه در افعال عادلانه يا شرافتمندانه بروز مىكند فضيلتبشمارد. به علاوه، آراء روشنگران در قرن هيجدهم مستلزم آن بود كه قواعد اخلاقى و فضايل بايد به جاى خصوصيات آداب يا سنن محلى، در طبيعتيكنواخت انسانها ريشه داشته باشند; از اين رو قواعد و فضايل بايد براى تمام انسانها يكسان باشند. در تعيين اين كه اين قواعد و فضايل كدامند و چرا آنها مرهون حمايتند، ارتباط بين فضايل و قواعدى كه به وظايف و الزامات امر مىكنند يك سؤال اساسى است.
در طى قرون هيجده و نوزده، چهار پاسخ متضاد به اين سؤال داده شد. هيوم (۱۷۷۶-۱۷۱۱) قائل به مجموعه فضايل اوليهاى بود كه فضايلى فطرى (۲۶) است، و هم مقدم بر قواعدى است كه امر به افعال عادلانه و الزامى مىكند و هم پايه و اساس آن را شكل مىدهد. كانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴) فضايل را امور ثانوى و ملكاتى مىانگاشت كه پشتيبان حكمهايى هستند كه اراده را امر به وظايفى غير مشروط مىكند اشخاص عاقل اين وظايف را به عنوان دستورات عقل عملى براى خودشان وضع كردهاند. سيجويك (۱۹۰۰-۱۸۳۸) در يك تلاش التقاطى ناموفق، فضايل را اوصافى شخصى دانست كه هم در انجام افعالى كه مقتضاى وظيفه است و هم در افعال نيكى كه فراتر از چيزى است كه وظيفه اقتضا دارد آشكار مىگردند. و نيچه (۱۹۰۰-۱۸۴۴) ابراز داشت كه هم فضايل و هم قواعد، آن گونه كه از سقراط و افلاطون تا كانت و جى. اس. ميل (۱۸۷۳-۱۸۰۶) فهميده شده، ترفندهاى اخلاقيات توده عوام است كه اينك بايد آن را به كنارى نهاد و از آن فراتر رفت.
شرح هيوم تنها شرح جديد از فضايل است كه در دامنه و گستره فلسفى با شرحهاى ارسطو و آكويناس قابل قياس مىباشد. هاچسون (۲۷) فضايل را عواطف فطرى مىانگاشت; او با افزودن خيرخواهى، به عنوان يك فضيلت اصلى، به فهرست فضايلش كه تا حدى از مؤلفان باستانى اقتباس گرديده، از پرودنشيا [ دورانديشى]، فرونسيس را قصد نكرد، بلكه منظور او [از پرودنشيا] خصلتى بود كه از توجه پيشاپيش به اين كه چه چيزى منفعتآور استيا نيست، حكايت مىكند; خصلتى كه به هدايت ديگر عواطف كمك مىكند. هيوم در اين كه عقل را خادم شهوات نمود، به نحوى كه عقل وسيلهساز اهدافى باشد كه شهوات پيشنهاد مىكنند، و نيز در تعريف فضايل بر حسب شهوات، از هاچسون تبعيت كرد. هيوم در شرح فضايل فطرى خود «با توجه به اوصاف نفسانى ما، فضيلت را با قدرت ارائه عشق يا افتخار، و رذيلت را با قدرت ارائه تواضع يا تنفر» يكسان دانست.، ( Treatise,III,[۱۷۳۷] )
فضايل فطرى شامل خيرخواهى، شجاعت، صداقت، عظمت روح، «تواناييهاى ذاتى» مختلف (همچون دورانديشى، صبر و اعتدال)، فصاحت، شوخطبعى و پاكيزگى مىشود. اين فضايل اوصافى هستند كه هر موقع با آنها مواجه شويم به دليل سرشت ذات ما انسانها، بىدرنگ مورد پسند ما واقع مىشوند. اما در مورد فضيلت عدالت اين گونه نيست، اين فضيلت نه فقط غالبا مستلزم افعالى است كه مخالف با سود افرادى خاص است كه با اين حال آن افعال را عادلانه مىدانند، بلكه علاوه بر آن مستلزم افعالى است كه مخالف با سود عموم مردم مىباشد. منافع عدالت، از عمل نظاممند به قواعدى كه ناشى مىشد. در تكوين احساسى (۲۹) كه با ستايش آن نظام همراه است همدردى نقشى اساسى دارد، و عدالت را به عنوان فضيلتى ابداعى به وجود مىآورد. قول دادن كه تمامى الزامهاى قراردادى از آن ناشى مىشود يك تدبير ديگر است، و دولت نيز ابداع گرديده تا عدالت را اقامه نمايد و علاوه بر آن در مقابل تهديدهاى خارجى دفاع نمايد. وفادارى به دولت نيز ابداعى مشابه است. زيربناى شرح هيوم روانشناسىاى است كه به تمامى انسانهاى عادى اسناد داده مىشود كه هم همدردى ابتدايى نسبتبه ديگران، و هم تقويت آن همدردى با لذتى كه هريك از ما در عواطف طرفينى مىبريم، باعث مىشود كه عشق و افتخار در انسانها تاثير گذارد. از اين رو بين انسانها يك توافق عمومى در مورد احكام بنيادين در باب فضايل وجود دارد; توافقى كه با كاربرد قواعد براى تصحيح دلبستگى به شهوات تقويت مىگردد، هرچند كه غالبا اختلاف شرايط و رسوم اجتماعى آن را مخفى مىنمايد.
در مقابل، نزد كانتشهوات هيچ اساسى را براى توافقهاى اخلاقى به دست نمىدهد. اما كانت اذعان داشت كه در بين احساسات، تمايلات پيشينى به اخلاقيات وجود دارد. اين تمايلات مىتواند تنها بدان حد به اخلاقيات خدمت كند كه خود در خدمتيك اراده به طور عقلانى هدايتشده قرار گيرد. كمال يك فضيلت در يك فرد، غايت چنين اراده عقلانىاى مىباشد. «فكر كردن درباره فضايل متعدد (همانگونه كه ما به نحوى اجتنابناپذير انجام مىدهيم) تنها فكر كردن درباره اهداف اخلاقى مختلفى است كه اصل واحد فضيلت، اراده را بدان هدايت مىكند...»، .(of Morals [۱۷۸۵] troductio to Part II, Metaphysics XIII,In) فضيلت مستلزم مهار شهوات و اتكا به نفس (۳۰) است; در يك فعل اصالتا فضيلتمند، ذرهاى از شهوات بروز نمىيابد. به همين دليل، كانت آراء ارسطو را در مورد حد وسط و سعادت (۳۱) ، و نيز شرح هيوم را رد مىكرد. تعارض بين شرحهاى كانت، هيوم و ارسطو (كه شامل شرح توماسى نيز مىشود) درباره فضيلت، مباحث اصلى اخلاق فضيلتمدار معاصر را تعيين مىكند، اما تنها زمانى كه تعارض بين شرح نيچه و هر سه موضع پيشين، به آنها افزوده گردد.
نيچه در «چنين گفت زرتشت» (۱۸۸۵-۱۸۸۳) تمام كوششهايى را كه براى ربط دادن فضيلتبا سعادت يا پاداش و جزا صورت گرفته بود، باطل انگاشت. چنين كوششهايى موجب «فضايل كوچكى» شده است كه بشر را تحقير مىكند. تنها فضيلتى كه بايد ستود، فضيلت كسانى است كه ارادهاى بلند داشته و نفسشان در افعالشان ظهور مىيابد و فضيلتشان آن نفس را در حال غلبه نشان مىدهد; در نتيجه، آن تحقير را مردود دانسته و ديگرگروى (۳۲) و فقدان خودشناسى (۳۳) ابراز شده در آن فضايل را، آن گونه كه تمامى كسانى كه تابع سقراط بودهاند فهميدهاند، مخدوش مىسازد.
آثار اخير در اخلاق فضيلتمدار، غالبا يا به وسيله نويسندگان توماسى صورت گرفته، كه مرهون جكويز ماريتان (۳۴) (۱۹۷۳-۱۸۸۲) يا يوس سيمون (۳۵) است، و يا از درون مكتب تحليلى برخاسته است; هرچند كه اين مكتب براى غلبه بر نقاط ضعف فلسفه اخلاق تحليلى پيشين طرح گرديد. فيليپا فوت (۳۶) در تعيين مشكلات اصلى هر اخلاق فضيلتمدار مناسب معاصر، بخصوص آنچه مربوط به ارتباط فضيلتبا منفعت، ضرر و سعادت و وحدت فضايل است، از ارسطو و آكويناس اقتباس نموده است. جى. اچ. ون رايت (۳۷) و ميلس بورنيت (۳۸) ثابت كردهاند كه فعلى را كه بايد داراى يك فضيلتخاص باشد، نمىتوان تنها برحسب توصيف پيشين انواع افعال فضيلتمند به وسيله قواعد و اصول فهميد، تا مساله ارتباط قواعد با فضيلت در اخلاقيات مطرح شود. فلاسفه كه يا متوجه فضايل به طور كلى بودهاند و يا متوجه مطالعات مفصل در باب فضايل خاص، نظرات بسيار متفاوتى را در مورد اين امر پذيرفتهاند.
جيمز دى. والاس (۳۹) براى استدلال بر اين كه فضايل مختلف هر يك به نحو خاص خود عمل مىكنند، قواعد و فضايل را با استفاده از مفهوم نسبتا ارسطويى كاركرد و مزيت انسانى تلفيق نمود تا انحاء حيات اجتماعى شكل يافته از قرارداد (۴۰) و تابع قاعده (۴۱) را كه خاستگاه ويژگىهاى اساسى فعاليتهاى انسانى است، تداوم بخشد. آنتباير (۴۲) تقرير جديدى را از نظريه هيوم در فضايل بسط داد و تاكيد نمود كه چگونه هيوم شرحهاى شكل گرفته از تجربه را درباره شهوات، فضايل و نهادهاى انسانى به كار برده تا طبيعت را به نحوى با ابداع ربط دهد كه قواعد درون اخلاق فضيلتمدار، جايگاهى درجه دوم بيابد.
از اين رو ارسطو، آكويناس و هيوم، و همين طور كانت و نيچه، همه با ظاهر جديدى دوباره ظهور كردند. كورت باير (۴۳) در اين نتيجهگيرى از كانت تبعيت نموده كه آنچه اخلاقيات بدان محتاج است، اراده خيرى است كه در پيروى از قواعدى بروز مىيابد كه مشخص مىسازد طلب چه نوع فعلى از هر فرد، عقلانى است. فضايل در بهترين وضع، جايگاهى ثانوى در اخلاقيات دارد كه قواعد اخلاقى را تاييد و تقويت مىنمايد. در مقابل، هارولد آلدرمن (۴۴) نظريات نيچه را بسط داد و استدلال نمود كه اين كه فرد چگونه بايد عمل كند نه با كاربرد يك قاعده كلى تعيين مىگردد و نه با شناسايى يك هدف خير، بلكه بايد با اين تصور تعيين گردد كه يك انسان كامل چه كارى انجام دهد و طبق آن عمل كند تا آن فضايل را از آن خود سازد.
نويسندگان كلامى معاصر نيز به نحوى با هم در مورد فضايل مخالفت دارند كه آراء تاريخ گذشته اخلاق فضيلتمدار را دوباره رواج داده و تغيير شكل دادهاند. بدين ترتيب استنلى هورواس (۴۵) نظريات منسوب به توماس را دوباره در يك قالب الهيات پروتستانى صورتبندى نمود. هم او و هم گيلبرت ميلندر (۴۶) درباره آنچه براى يك نظر مشخصا مسيحى در باب فضايل، لازم است تحقيق كردند; يعنى اين كه از ديد يك مسيحى جايگاه فضايل غير دينى در حيات عامه چه بايد باشد و ارتباط بين آنها چيست. اما گرچه مكتوبات كلامى اخير به اخلاق فضيلتمدار فلسفى كمك نموده، در دو نقطه ضعف آن نيز شريك بوده است.
نخستين آن از پذيرش تفكيكهاى فلسفه دانشگاهى معاصر برخاسته است كه به موجب آن در فلسفه اخلاق نظريات مورد بحث درباره فضايل به نحوى است كه آنها را از محل سياقهاى نظرىاى كه در ابتدا قرار داشتند جدا مىكند. نظريات ارسطويى و توماسى درباره فضايل، اجزاء لاينفك يك مركب هستند كه بدنه اصلى نظريه سياسى، روانشناختى و متافيزيكى را يكجا جمع كرده است. آنها نوعا به عنوان اجزاء آن كل، يا فرو مىريزند و يا برپا مىمانند. و روانشناسى و شناختشناسى طبيعتگرايانه هيوم سياق نظرى مشابهى را فراهم مىآورد كه جداى از آن، شرح او از فضايل، چيزى كاملا متفاوت و بسيار نازلتر مىشد.
دومين نقطه ضعف، فقدان شناخت از مفاهيم فضايل در فرهنگهاى غير غربى است. اى. اس. و ديويد وونگ (۴۸) اخيرا متذكر شدند كه تفاوتها و شباهتهايى بين اخلاق فضيلتمدار غرب و چين باستان وجود دارد، اما هنوز بايد نه فقط براى مطالعه سهمى كه عمل و فلسفه چينيان در اخلاق فضيلتمدار دارد، بلكه علاوه بر آن براى عمل و فلسفه ژاپن، هند، آفريقا و جاهاى ديگر اهميتشايانى قائل بود.
ترجمه حميد شهريارى